حضرت رضا (عليه السلام) مى فرمايد:خرد مرد مسلمان كامل نيست مگر اينكه ده خصلت در او باشد؛1. خير از او اميد رود.2. (مردم) از شرّش ايمن باشند.3. خير اندك را از ديگر كس زياد شمارد.4. خير بسيار را از سوى خود اندك انگارد.5. از حاجت هايى كه از او مى طلبند به ستوه نيايد.6. در طول عمرش از طلب دانش دلتنگ نشود.7. تهيدستى در راه خدا نزد او خوشتر از توانگرى باشد.8. خوارى در راه خدا را از عزّت همراه با دشمن او دوست تر دارد.9. گمنامى براى او دل انگيزتر از نامدارى باشد.سپس امام عليه السّلام فرمود: دهم، و دهمى چيست؟عرض كردند: چيست؟فرمود:لَا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى تَكُونَ فِيهِ خِصَالٌ ثَلَاثٌ التَّفَقُّهُ فِي الدِّينِ وَ حُسْنُ التَّقْدِيرِ فِي الْمَعِيشَةِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزَايَا؛بنده حقيقت ايمان را به كمال نيابد مگر آنكه در او سه خصلت باشد:درست فهمى در دين، اندازه اى در زندگانى و شكيبايى بر بلاها.[1]
پی نوشت[1]. تحف العقول، ص 446.
برچسب: معصومينع,
نویسنده: کارن صالحی
برچسب:
نویسنده: کارن صالحی
برچسب:
نویسنده: کارن صالحی
بهنام آنکه باشد مهربانتر
برای ما ز بابا و ز مادر
دهم پندی بکن آویزه گوش
مکن هرگز خدایت را فراموش
نزدیک غروب بود. هر روز پدر این موقع به خانه میآمد. اما آن روز پدر دیر کرده بود. فاطمه نگران شده بود. آهی کشید. از زیر سایهی درخت برخاست. به طرف دَر رفت؛ زیرا پدر دشمنان زیادی داشت. فاطمه چند لحظه کنار در ایستاد. کاش میدانست پدرش کجاست. اگر پسر عمویش علی بود، میرفت خبری میآورد.
فاطمه، پدر را خیلی دوست داشت. هر وقت پدر او را در آغوش میگرفت و میبوسید، خستگی از تنش بیرون میرفت و اذیت و آزار مردم را فراموش میکرد.
سبد ظرف را برداشت تا به اتاق ببرد. اما در همین لحظه صدای پای پدر را پشت در شناخت. به طرف پدر دوید. حال پدر خوب نبود. آهسته قدم برمیداشت. پدر به دیوار تکیه داد. فاطمه با دیدن او جا خورد. پاهای پدر زخمی و خونین بود. لباسهای سفیدش، خاکآلود و کثیف شده بود. موهایش پر از خاشاک بود. باز بتپرستان پدر را اذیت کرده بودند. فوری به اتاق رفت. پارچه تمیزی آورد و دستان زخمی پدر را پاک کرد.
پدر نیز دستهای دخترش را نوازش کرد و بوسید. اشکهای فاطمه ریخت. پدر اشک او را پاک کرد و با محبت، دستی به صورت او کشید و از او خواست تا ناراحت نباشد. صدای گریه فاطمه بلند شد. پدر، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت که چیزی نشده است. فاطمه از پدر خواست، کنار درخت بنشیند و ظرف آبی را آورد تا
برچسب:
نویسنده: کارن صالحی
برچسب: دیگران,
نویسنده: کارن صالحی